میگذره خیلی خیلی گریه میکنم و بی تابم ولی هیچ حرف و نصیحتی هم آرومم نمیکنه
روز به روز بی تابتر میشم
فقط خدا کمکم کنه
خیلی وقته بی معرفت شدم و نیو مدم اینجا
اخه دیگه روزای اخره و داره ۱۸۲ روز تنهایی من شروع میشه
نمیدونم حال غریبی دارم
سر کارم اروم و قرار ندارم میخوام بخوابم پاشم ببینم ۱۸۲ روز تموم شده
هیچ کسی نمی تونه کمکم کنه خدا هست و منو ۱۸۲ روز تنهایی
ثانیه ثانیه اش پراز موضوعات و اتفاقات جدیده
کاش میشد یه جورایی بفهمم ته اش چی میشه منظورم بعد182 روزه
تازه امروز فهمیدم دارم گدایی محبت می کنم ولی واقعا قصدم این نبود
خواستم شاید کسانی رو پیدا کنم که هم درد باشیم
شاید قوت قلبی بشه برای 182 روز تنهایی
با هم بودن زمانی معنی میده که بودن یکی موقتی بشه اونوقته که همه روی اصلی خودشونو نشون میدن
واقعا مردا ما زنا رو قلبا میخوان یا برای گذشتن اموراتشون؟؟؟
ما چرا عاشقشون میشیم؟؟؟؟
خیلی راضی و خوشحالم اما میدونم تنها دلیلش فرار از یاداوری نزدیک شدن رفتنه.... سخته براش اسم بذارم
سخته ادم خفه شدنو تجربه کنه
هر روز که می گذره با خودم بیشتر فکرای منفی میکنم
باخودم می گم من تحمل نمی کنم و می پوسم
هیچ کس نیست که ارومم کنه
ومن توی تمام بزرگی دنیا در کنار همه ادماش تنهام
دوستای دانشگاه سخت درگیر خودشونن
من 182 وز تنهام
همین